کو به کو - تاریخ: 1405/6/10 ساعت: 20:00
بزرگوار طی ۱۰ روز اونقدر قربون صدقه ی چشمای من رفت که در زمان حاضر وقتی یادش افتادم حالم از چشمام بهم خورد! چشمامو بیشتر از خودم دوست داشت گویا. من میدیدم اونموقه هایی که هیچ خبری بینمون نبود این بچه تا فرصت گیر میاوورد زل میزد تو چشمای من. اونقدری که من پرو خجالت میکشیدم. همین خیره شدناش بود که تهش...
منم خوبم - تاریخ: 1405/6/10 ساعت: 20:00
بی معرفتیم دیگه داره سر به فلک میکشه... خوب نبودم این مدت، حس میکنم این تابستون جز گند ترین تابستونای تمام عمرم بود، گرم بود، جنگ بود، برق نبود، ناامیدی زیاد بود، عاشقی و نرسیدن بود، گه گاهی لحظات خوشهم داشت، اما زورشون به افسردگی من نمیرسید. بهرحال، هرچی که بود گذشت و الان کمی بهترم. به توصیه و کمک...
A girl who chases her dreams unemotionally - تاریخ: 1405/6/10 ساعت: 20:00
چند روز پیش سر وقت انگشت زدم و از دفتر زدم بیرون، چند روزی بود یه دفترچه گوگولی تو کیفم بود و میخواستم یه سری کارارو توش لیست کنم وقت نمیکردم.گفتم میرم پارک سر کوچه هم پیشی میبینم هم هوای پاییزی میخورم هم لیستمو مینویسم. نوشتمش، سه صفحه ی کوچولو شد! صفحات و جملاتش کوچیکن ولی اراده قوی میخواد انجام د...
عصر جمعه - تاریخ: 1405/6/10 ساعت: 20:00
غم انگیز بودن عصر جمعه بر هیچ کس پوشیده نیست منتها من در زمان حاضر دو تا سیب زمینی و یک هویج برداشتم، با پوست حلقه حلقه کردم و گذاشتم جوشید، حین آبپز شدنشون نشستم رو صندلی لب پنجره، زل زدم به آسمون پر از رنگ در حال غروب و دو عدد سیگار استعمال کردم و به هوای زمزمه هایت آقای شجریان گوش دادم. الانم که ...
درخت لیمو شیرین - تاریخ: 1405/6/10 ساعت: 20:00
من تا حالا به درخت لیمو شیرین فکر نکرده بودم. از نظر جذابیت و حتی خوشمزگی، این درخت هیچی از نارنج و پرتقال کم نداره. وقتی رسیدیم هوا تاریک بود و سرسبزی و منظره اطرافو ندیدیم، روز آینده صبح تازه قشنگیاش قراره به چشمم بیاد. وسایلا رو که خالی کردیم، رفتیم بیرون دور بزنیم و چایی ذغالی بخوریم، رفتیم یه چ...
خلاص - تاریخ: 1405/6/10 ساعت: 20:00
یک زمستان، یک بهار، یک تابستان و یک‌ پاییز لعنتی گذشت. بعد اینهمه تلاش و نشدن، دیگه هیچ کدوم از رفتارای این بشر روم تاثیر نمیزاره. حتی اگر بشنوم که مرده و دیگه از زمان آینده نمیاد، حتی اگر بشنوم که ازدواج کرده. دیگه هیچی تکونم نمیده. تو این یک مقوله، مقوله عشق رو عرض میکنم، حداقل میتونم ادعا کنم که ...
همسر آینده ام - تاریخ: 1405/6/10 ساعت: 20:00
طی روز اونقدر به مبحثات عجیب و مختلف فکر میکنم که گاهی اوقات به سلامت روانم شک میکنم. دقیقا یک هفته است که با یک آقای محترمی آشنا شدم، ۸ ماه از من بزرگتره، یک پسر سالم خونگی با خانواده که متحجر و قدیمی نیست، ولی اهل پارتی و تفریحات ناسالم و این حرفام نیست. فانه, مودبه, آداب معاشرتش و ادبش ۲۰, نحوه ر...
تو رو دیدم انگار دلم - تاریخ: 1405/6/10 ساعت: 20:00
داشتم سریال میدیدم، بعد از گذشت یک فصل متوجه شدم از پلیس تویه فیلمه که نقش فرعی هم نداره خوشم میاد. قیافه خاصی نداره، شخصیت کاریزماتیکی هم نداره. هیکل درشتی داره فقط سنشم بالاست!! هی با خودم گفتم چیه این منو جذب خودش کرده؟! تا اینکه یهویی چشمم خورد به عکس الف نکبت تو گوشی کاری! شبیه الفه، هم جثه اون...
زیبای بی احساس - تاریخ: 1405/6/10 ساعت: 20:00
سریال کره ای نوینی که میبینم انگار داره منم تو محل کارم تصویر میکشه. یک درام آفیسی که محورش پیرامون زندگی ادما سرکارشونه و کشمکشایی که به عنوان آدمیزاد تو زندگی شخصیشون دارن. هر قسمتش یه تایتلی داره مثل این: حتی اگه آسمون به زمین بیاد، مجبوری بری سر کار. آرزوی استعفا داری، ولی باید بری سر کار. حالت ...
احتیاج به حرف زدن دارم... - تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 14:20
داریم به دوره ای نزدیک میشیم که احساس تنهایی در من شدت میگیره. احتیاج دارم با یکی حرف بزنم، جنسیتش مهم نیست اصلا...فقط یکی باشه که بشه باهاش حرف زد. همین که عقل و زبون داشته باشه کافیه.من نمیفهمم چرا برقراری ارتباط تو قرن ۲۱ انقدر سخت شده. آدما اصلا دوست ندارن باهات حرف بزنن.دوست ندارن اطرافشون باشی...
13reasons why - تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 14:20
آخرش منم مثل هانا بیکر چندتا کاست پیدا میکنم و میشینم 13تا نوار پر میکنم و از روزها، و لحظه هایی میگم که داشتم برای زندگی کردن میجنگیدم و دیگرانو التماس میکردم که کمکم کنن و نزارن من ناامید بشم ، ولی هیشکی محض رضای خدا، به هیچ جاشم حسابم نکرد. فعلا دنبال یکی مثل تونی ام, به محض اینکه فرد قابل اعتماد...
معلمی شغل انبیاست - تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 14:20
به راستی که معلمی شغل انبیاست.ما هم حضرت ایوبیم. واقعا صبر جزیل میطلبه این شغل.مخصوصا شنبه ها، مخصوصا با کلاس هفتمی ها. خدایاااااا از صبح اونقدر گفتن خانوم معلم که دیگه دارم دیوونه میشم. خودشم خانوم خالی نمیگن، خانوم معلمممممم.20 نفر بیشتر نیستن و هرکدوم بالغ بر 500بار در طول یک کلاس میگن خانوم معلم...