بزرگوار طی ۱۰ روز اونقدر قربون صدقه ی چشمای من رفت که در زمان حاضر وقتی یادش افتادم حالم از چشمام بهم خورد! چشمامو بیشتر از خودم دوست داشت گویا. من میدیدم اونموقه هایی که هیچ خبری بینمون نبود این بچه تا فرصت گیر میاوورد زل میزد تو چشمای من. اونقدری که من پرو خجالت میکشیدم. همین خیره شدناش بود که تهش منو بدبخت کرد. امروز با چت جی پی تی حرف میزدم، چقدر قشنگ بهم ثابت کرد که اون منو دوس نداشته، که اگر میداشت حاضر میشد یه تکونی به خودش بده.
برچسب:
نویسنده: یاسین حیدریان
بی معرفتیم دیگه داره سر به فلک میکشه... خوب نبودم این مدت، حس میکنم این تابستون جز گند ترین تابستونای تمام عمرم بود، گرم بود، جنگ بود، برق نبود، ناامیدی زیاد بود، عاشقی و نرسیدن بود، گه گاهی لحظات خوشهم داشت، اما زورشون به افسردگی من نمیرسید. بهرحال، هرچی که بود گذشت و الان کمی بهترم. به توصیه و کمک دوستان کارگاه هنری شرکت کردم و حالمو خیلی خوب کرد، با همکارام بیشتر ارتباط گرفتم و این مسئله هم کمکم کرد واقعا.
برچسب:
نویسنده: یاسین حیدریان
چند روز پیش سر وقت انگشت زدم و از دفتر زدم بیرون، چند روزی بود یه دفترچه گوگولی تو کیفم بود و میخواستم یه سری کارارو توش لیست کنم وقت نمیکردم.گفتم میرم پارک سر کوچه هم پیشی میبینم هم هوای پاییزی میخورم هم لیستمو مینویسم. نوشتمش، سه صفحه ی کوچولو شد! صفحات و جملاتش کوچیکن ولی اراده قوی میخواد انجام دادنشون. خلاصه که از تو اون لیست به یکی از سخت تریناش رسیدم، ماشین تهیهم. امروز من برای اولین بار و در سن ۲۸ سالگی و با پولی که تماما دسترنج خودم بود، بدون حتی
برچسب:
نویسنده: یاسین حیدریان
غم انگیز بودن عصر جمعه بر هیچ کس پوشیده نیست منتها من در زمان حاضر دو تا سیب زمینی و یک هویج برداشتم، با پوست حلقه حلقه کردم و گذاشتم جوشید، حین آبپز شدنشون نشستم رو صندلی لب پنجره، زل زدم به آسمون پر از رنگ در حال غروب و دو عدد سیگار استعمال کردم و به هوای زمزمه هایت آقای شجریان گوش دادم. الانم که دارم این پست رو مینویسم سیب زمینی ها رفتن تو فر تا تنوری بشن. هفته پیش ح باهام تماس گرفت. من هم هیچی به روی خودم نیاووردم و روابطمون رو از سر گرفتیم.
برچسب:
نویسنده: یاسین حیدریان
من تا حالا به درخت لیمو شیرین فکر نکرده بودم. از نظر جذابیت و حتی خوشمزگی، این درخت هیچی از نارنج و پرتقال کم نداره. وقتی رسیدیم هوا تاریک بود و سرسبزی و منظره اطرافو ندیدیم، روز آینده صبح تازه قشنگیاش قراره به چشمم بیاد. وسایلا رو که خالی کردیم، رفتیم بیرون دور بزنیم و چایی ذغالی بخوریم، رفتیم یه چای خونه محقر، سه تا چایی نبات خوردیم، با یک املاکی خوش مشرب صحبت کردیم، و در نهایت بزور ۷۰ تومن بابت سه عدد چای نبات پرداخت کردیم و برگشتیم.
برچسب:
نویسنده: یاسین حیدریان
یک زمستان، یک بهار، یک تابستان و یک پاییز لعنتی گذشت. بعد اینهمه تلاش و نشدن، دیگه هیچ کدوم از رفتارای این بشر روم تاثیر نمیزاره. حتی اگر بشنوم که مرده و دیگه از زمان آینده نمیاد، حتی اگر بشنوم که ازدواج کرده. دیگه هیچی تکونم نمیده. تو این یک مقوله، مقوله عشق رو عرض میکنم، حداقل میتونم ادعا کنم که بدترین ها رو تجربه کردم. اینکه علتش چی بوده رو نمیدونم، اون اوایل میذاشتمش به حساب حکمت خدا، الان دیگه هیچ رقمه نمیتونم خودمو گول بزنم.
برچسب:
نویسنده: یاسین حیدریان
طی روز اونقدر به مبحثات عجیب و مختلف فکر میکنم که گاهی اوقات به سلامت روانم شک میکنم. دقیقا یک هفته است که با یک آقای محترمی آشنا شدم، ۸ ماه از من بزرگتره، یک پسر سالم خونگی با خانواده که متحجر و قدیمی نیست، ولی اهل پارتی و تفریحات ناسالم و این حرفام نیست. فانه, مودبه, آداب معاشرتش و ادبش ۲۰, نحوه رفتار و ارتباط با جنس مخالف ۲۰, بی حیا نیست، حد و مرز رد نمیکنه، زندگی بدی نداره، همکارمه، حامیه، با ذوقه، از نظر جنسی جسممو ارضا میکنه، وقتی باهاش بیرونم ذهنم
برچسب:
نویسنده: یاسین حیدریان
داشتم سریال میدیدم، بعد از گذشت یک فصل متوجه شدم از پلیس تویه فیلمه که نقش فرعی هم نداره خوشم میاد. قیافه خاصی نداره، شخصیت کاریزماتیکی هم نداره. هیکل درشتی داره فقط سنشم بالاست!! هی با خودم گفتم چیه این منو جذب خودش کرده؟! تا اینکه یهویی چشمم خورد به عکس الف نکبت تو گوشی کاری! شبیه الفه، هم جثه اونم هست و حالا دیگه میدونم چرا از پلیسه خوشم میاد. دیدنش باعث شد یه سر به کانال خاطراتش بزنم. اینکه میگم کامال خاطرات فکر نکنید پر از خاطرات مشترک عاشقانه منو اون
برچسب:
نویسنده: یاسین حیدریان
سریال کره ای نوینی که میبینم انگار داره منم تو محل کارم تصویر میکشه. یک درام آفیسی که محورش پیرامون زندگی ادما سرکارشونه و کشمکشایی که به عنوان آدمیزاد تو زندگی شخصیشون دارن. هر قسمتش یه تایتلی داره مثل این: حتی اگه آسمون به زمین بیاد، مجبوری بری سر کار. آرزوی استعفا داری، ولی باید بری سر کار. حالت خوب هست و نیست؟ بازم باید بری سرکار. دیروز کات کردی، بازم باید بری سرکار. خلاصه که سریال تموم شد پاشدم ات و اشغالای دورمو ببرم اشپزخونه هندزفریمم تو دستم بردم
برچسب:
نویسنده: یاسین حیدریان
برچسب:
نویسنده: یاسین حیدریان
آخرش منم مثل هانا بیکر چندتا کاست پیدا میکنم و میشینم 13تا نوار پر میکنم و از روزها، و لحظه هایی میگم که داشتم برای زندگی کردن میجنگیدم و دیگرانو التماس میکردم که کمکم کنن و نزارن من ناامید بشم ، ولی هیشکی محض رضای خدا، به هیچ جاشم حسابم نکرد. فعلا دنبال یکی مثل تونی ام, به محض اینکه فرد قابل اعتمادم رو پیدا کنم بهش فکر میکنم.
تونی جان بیا.من منتظرتم عزیزم. زود بیا.
برچسب:
نویسنده: یاسین حیدریان
برچسب:
نویسنده: یاسین حیدریان