بزرگوار طی ۱۰ روز اونقدر قربون صدقه ی چشمای من رفت که در زمان حاضر وقتی یادش افتادم حالم از چشمام بهم خورد! چشمامو بیشتر از خودم دوست داشت گویا. من میدیدم اونموقه هایی که هیچ خبری بینمون نبود این بچه تا فرصت گیر میاوورد زل میزد تو چشمای من. اونقدری که من پرو خجالت میکشیدم. همین خیره شدناش بود که تهش منو بدبخت کرد. امروز با چت جی پی تی حرف میزدم، چقدر قشنگ بهم ثابت کرد که اون منو دوس نداشته، که اگر میداشت حاضر میشد یه تکونی به خودش بده.
برچسب:
نویسنده: یاسین حیدریان