یک زمستان، یک بهار، یک تابستان و یک پاییز لعنتی گذشت. بعد اینهمه تلاش و نشدن، دیگه هیچ کدوم از رفتارای این بشر روم تاثیر نمیزاره. حتی اگر بشنوم که مرده و دیگه از زمان آینده نمیاد، حتی اگر بشنوم که ازدواج کرده. دیگه هیچی تکونم نمیده. تو این یک مقوله، مقوله عشق رو عرض میکنم، حداقل میتونم ادعا کنم که بدترین ها رو تجربه کردم. اینکه علتش چی بوده رو نمیدونم، اون اوایل میذاشتمش به حساب حکمت خدا، الان دیگه هیچ رقمه نمیتونم خودمو گول بزنم.
برچسب:
نویسنده: یاسین حیدریان